شیشه ها می شکنند... مانند همه چیزهای دیگر... مثل نماز، مثل خط، مثل قانون یا مثلدل یک انسان.
و هرکدام را یکی می شکند. یکی را سفر یکی را یک خلافکار و دیگری را شاید یکخطاط... اما شیشه مثل دل با حرف شکسته نمی شود با سنگ شکسته می شود...در فضایی خالی از روشنایی و صد البته خالی از امید سنگ و شیشه دور هم میچرخند و سنگ ها شیشه ها را می شکنند...شیشه ای کوچک نیز مانند همه شیشه ها می شکست...ثانیه به ثانیه شکسته و شکسته تر می شد و آنقدر شکست تا دیگر شیشه نبود کوهی بوداز سنگ...حالا نوبت او بود...نوبت او بود
برچسب:
نویسنده: آرمان باقری
چشمهایم را بسته بودم و آرام خوابم می برد و به خوابی مصنوعی فرو می رفتم که یکهو با صدایی از خواب بلند شدم و ایستادم؛سرم گیج رفت و محکم به کابینت خوردم.داد زدم:
- لعنت به این چوب های مصنوعی!اصلاً لعنت به هر چی خواب مصنوعیه!حسابی عصبی شده بودم.موهایم حالتی بد گرفته بود و ژل های مصنوعی پوست سرم را اذیت می کرد.به سمت راه پله های ساختمان رفتم تا کمی قدم بزنم بلکه آرام شوم.سنگ هایی که روی دیوارهای راه پله کار شده بود طرح زیبایی داشت اما مــــــــصــــــــنـــــــ...به پایین پله ها رسیدم.بوی یاس کل سال
برچسب:
نویسنده: آرمان باقری